

تا قبل از ورودم به رشته مامایی اطلاعات چندانی درموردش نداشتم . تصورات ذهنیم هم خلاصه میشد به اون دسته از فیلم هایی که قرار بود یه جنین توسط یک مامای خشن که محل کارش درون یه زیر زمین تنگ و تاریک که گوشه و سقف دیوارهای اونو تارهای عنکبوت پرکرده بودند سقط بشه بود . این صحنه ذهنی هم اینگونه ادامه پیدا می کرد که اون زن (مادربچه) ازدیدن اون ماما بشدت ترس و وحشت پیدا می کردو صدای جیغ و فریادهای مکرر زنی که در حال کورتاژ بود لرزه براندامش وارد می کرد و در حالی که آب دهنشو قورت می داد و رنگ از رخسارش پریده بود،صدای ماما رو می شنوه که بهش میگه زود باش برو رو تخت چند نفر دیگه هم پشت سرت تو نوبت هستن،بیخودی هم آب قوره نگیر،جوری واست سقطش می کنم که آب تو دلت تکون نخوره ها هاهاها! اما اون زن هنوز هم ته دلش راضی نبود و وقتی لکه های خون رو که روی زمین ریخته شده بودند،می دید بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای می ترسید برای یه لحظه چشماش رو بست و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه هنوز چشماشو باز نکرده بود که با صدای آژیرماشین پلیس بخودش اومد و پرده رو از کنار پنجره کشید و دید که شوهرش همراه با چندنفر از اعضای نیروی انتظامی درب اونجا رو باز کردن و یکیشون بلند صدا می زنه:خانم ماما دستا بالا و بی حرکت! هرجا هستی زود خودتو نشون بده اینجا تحت کنترله تلاشت برای گریز بی فایده است!!! (کسی این فیلمو دیده؟!) ) . اما بعدها تصورات ذهنی دیگران هم بر تصورات اسبقم اضافه شد و علاوه بر حرکت خبیثانه ای که تو ذهن خودم بود این قضیه که ماماها اصولاً خیاط های ماهری در زمینه دوخت و دوز انواع پرده ها حتی با گلدوزی هستند هم اضافه شد! باری تصورات ذهنی من محدود به این اطلاعات نشد و بعدها متوجه شدم که ماماها در واقع نسل اصلاح شده ی قابله ها هستند و دامنه فعالیتشون بطور کلی متفاوت از چیزیه که عوام فکر می کنند! این بعدها درست زمانی بود که من وارد رشته مامایی شدم و از نزدیک با حیطه فعالیت ماماها آشنا شدم و متوجه شدم ...
رشته مامایی و فعالیتش بطور کلی متفاوت از اون چیزهایی بود که قبلاً در موردش فکر می کردم... روزها و شبها هفته ها و ماه ها و حتی سالها گذشت تا من بتونم با مفهوم مامایی آشنا بشم و بدونم کی هستم و وظیفه ام چیه و چه آرزوهایی برای خودم در این رشته دارم . خدارو شکر می کنم که تا به این لحظه از انتخاب این رشته تحصیلی خیلی راضی هستم و از اینکه عمده فعالیتم مربوط به امر تولد میشه پر از حس زندگی میشم . این حس رو درست سال قبل که مشغول گذروندن واحد مدیریت در بخش ساکت و مخوف آی سی یو بودم بدست آوردم بخشی که هرازچندگاهی یکی از بیمارانش به دلیل وضعیت وخیمی که داشت در نهایت سکوت دارفانی رو وداع می گفت و ملحفه ی سفید رنگی بر روی او نهاده میشد،اون زمان بود که قدر بخش شلوغ و پرسرو صدا و حتی جیغ های مادران در انتظار تولد در زایشگاه رو دونستم و هیچ وقت از شنیدن این صداها خسته نشدم...
اما این روزها دلتنگم دلتنگ گریه های نوزادان و خنده های مادران دلتنگ بی قراری هایم دلتنگ خستگی هایم دلتنگ لباسهای سبزم و بیشتر از همه دلتنگ چکمه های سفیدم هستم...درست هفت روز پیش بعداز گذراندن یک آزمون کتبی و دو آزمون عملی فاینال پرونده تحصیلی من در دوره کارشناسی در این رشته بسته شد.... راستش تا قبل ازاین آزمونها به هیچ وجه احساس نمی کردم دچار این احساسات بشم . پراز استرس بودم پراز بی خوابیها پر نگرانیها پر ازترسها ...اما درست در لحظه ای که تمام مراحل آزمون عملی زایشگاهم در کنار سه تن از اساتیدم به پایان رسید پراز اشک شدم...یک لحظه تمام آن چهارسال تمام آن دوران دانشگاهی و واحد های بیمارستانی جلوی چشمانم آمد و بغضم شکسته شد...و از همان لحظه دلتنگ شدم .
اما امسال بالاخره به طور رسمی و شرعی و قانونی ماما شدم! مامایی که حالا باید دوره طرح خود را بگذراند تا بیشتراز هر زمان دیگری بر مهارتهای قانونی اش البته! تبحر پیدا کند... تا در نهایت بتواند آرزوهای خویش را در این حیطه عملی سازد...

.
لطفا ایمیل صحیح درج نمایید تا از انتشار نظرتان مطلع گردید .
انجمن پونود نیز محیطی جهت فعالیت و انتشار مطالب و نظرات مفید شما می باشد .